❀پسر گلم آقا نویان❀❀پسر گلم آقا نویان❀، تا این لحظه: 11 سال و 8 ماه و 19 روز سن داره
❀زندگی مامان و بابا❀❀زندگی مامان و بابا❀، تا این لحظه: 17 سال و 7 ماه و 4 روز سن داره

نی نی ناز

دانه خوش شانس

سالها پيش، كشاورزي، يك كيسه ي بزرگ بذر را براي فروش به شهر مي برد ناگهان چرخ گاري به يك سنگ بزرگ برخورد كرد و يكي از دانه هاي توي كيسه روي زمين خشك و گرم افتاد. دانه ترسيد و پيش خودش گفت: من فقط  زير خاك در امان هستم. گاوي كه از آنجا عبور مي كرد پايش را روي دانه گذاشت و آن را به داخل خاك فرو برد. دانه گفت: من تشنه هستم، من به كمي آب براي رشد و بزرگ شدن احتياج دارم. كم كم باران شروع به باريدن كرد. صبح روز بعد دانه يك جوانه كوچولوي سبز درآورد. جوانه تمام روز زير نور خورشيد نشست و قدش بلند و بلندتر شد.   روز بعد اولين برگش درآمد. اين برگ كمك كرد تا نور خورشيد بيشتري را بگيرد و بزرگتر ...
8 اسفند 1392

دختر پنج ساله

  مردی دیروقت ، خسته از سر کار به خانه بازگشت . دم در دختر پنج ساله اش را دید که در انتظار او بود. سلام بابا می توانم یک سئوال از شما بپرسم ؟ بله حتماً! چه سئوالی ؟ بابا شما برای هر ساعت کار چقدر پول میگیرید؟ مرد با ناراحتی پاسخ داد: این به تو ارتباطی ندارد ! چرا چنین سئوالی میکنی ؟   فقط می خواهم بدانم! اگر لازم است بدانی ، بسیار خوب! می گویم : ۲۰ دلار! دختر کوچک در حالی که سرش پائین بود آه کشید . بعد به مرد نگاه کرد و گفت : می شود ۱۰ دلار به من قرض بدهید ؟ مرد عصبانی شد و گفت : اگر منظورت برای پرسیدن این سئوال فقط این بود که پولی برای خریدن یک اسباب بازی مزخرف از من بگیری کاملاً در اشتباهی...
3 اسفند 1392

باد و خورشید

روزی خورشید و باد در حال گفتگو بودند و هر کدام نسبت به دیگری احساس برتری می‌کرد. باد به خورشید می‌گفت: «من از تو قوی‌ترم.» خورشید هم ادعا می‌کرد که او قدرتمندتر است. گفتند بیاییم امتحان کنیم. خوب حالا چگونه؟ دیدند مردی در حال عبور است و کتی به تن دارد. باد گفت: «من می‌توانم کت آن مرد را از تنش در آورم.» خورشید گفت: «پس شروع کن.» باد وزید و وزید. با تمام قدرتی که داشت به زیر کت مرد می‌کوبید. در این هنگام که مرد دید ممکن است کتش را از دست بدهد، دکمه کتش را بست و با دو دستش محکم آن را چسبید. باد هر چه کرد نتوانست کت را از تن مرد ...
27 بهمن 1392

دخترم امروز برای تو مینویسم

دخترم امروز برای تو مینویسم سالها بعد اگر بدنیا آمدی و بزرگ شدی  قد کشیدی و خانوم شدی دلم میخواهد زیباترین دختر دنیا بشی به تمام آرزوهات برسی  و من با تمام وجودم سپاسگذار خدا باشم  که چنین فرشته ای رو به من هدیه داده دوست دارم عزیزم   ...
20 بهمن 1392

سلام

 به نام خدا      سلام به جنگل سبز به آسمان آبی به غنچه های خندان به روز آفتابی   سلام به هر ستاره به ابر پاره پاره به دانه ای که از خاک درآمده،دوباره     سلام به هر دل پاک به هر دل پرامید سلام به آن  شب تار که عاقبت  شد سفید   سلام به دشت و دریا سلام به کوه و صحرا سلام به روی ماهِ بچّه های باصفا   ...
17 بهمن 1392

فرشته اي كوچك و زيبا

در مطب دكتر به شدت به صدا درآمد. دكتر گفت: «در را شكستي! بيا تو.» در باز شد و دختر كوچولوي نه ساله اي كه خيلي پريشان بود، به طرف دكتر دويد: «آقاي دكتر! مادرم!» و در حالي كه نفس نفس مي زد، ادامه داد: «التماس مي كنم با من بياييد! مادرم خيلي مريض است.» دكتر گفت: «بايد مادرت را اينجا بياوري، من براي ويزيت به خانه كسي نمي روم.» دختر گفت: «ولي دكتر، من نمي توانم. اگر شما نياييد او مي ميرد!» و اشك از چشمانش سرازير شد. دل دكتر به رحم آمد و تصميم گرفت همراه او برود. دختر دكتر را به طرف خانه راهنمايي كرد، جايي كه مادر بيمارش در رختخواب ا...
17 بهمن 1392

شعر باغبان

من دوست دارم باغبان باشم در هر زمینی گل بکارم صدها گل یاس و شقایق آلاله و سنبل بکارم هرجا زمینی خشک و خالیست با دست من آباد گردد از دیدن گل های زیبا دلهای غمگین شاد گردد     ...
13 بهمن 1392
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به نی نی ناز می باشد